تبليغاتX
لبخند بزن دلاور

لبخند بزن دلاور

کوتاه از حماسه ای بزرگ

حاج احمد سوداگر

بسم رب الشهدا

حاج احمد عزیز روحت شاد.

یقین دارم

که زنده نگه داشتن یاد شهیدان کمتر از شهادت نیست

و تو کمتر از شهید نیستی.

قلبمان اندوهناک است از پروازت

و خرسندیم که با دست پر به سوی معبود میشتابی

راهت پر رهرو باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 23:7  توسط قاف میم  | 

افضل الساعات

داخل‌ چادر،

همه‌ بچه‌ها جمع‌ بودند.

می‌گفتند و می‌خندیدند.

هر کسی‌چیزی‌ می‌گفت‌

و به‌ نحوی‌ بچه‌ها را شاد می‌کرد.

فقط‌ یکی‌ از بچه‌ها به‌ قول ‌معروف‌ رفته‌ بود تو لاک‌ خودش‌!

ساکت‌ گوشه‌ای‌ به‌ کوله‌ پشتی‌ اش‌ تکیه‌ داده‌بود

و فکورانه‌ حالتی‌ به‌ خود گرفته‌ بود.

گویی‌ در بحر تفکر غرق‌ شده‌ بود!

هرکس‌ چیزی‌ می‌گفت‌

و او را آماج‌ کنایه‌ها و شوخی‌های‌ خود قرار می‌داد!

اما اوبی‌خیال‌ِ آنچه‌ می‌گفتیم‌، نشسته‌ بود.


یکباره‌ رو به‌ جمع‌ کرد و گفت‌:

"بسّه‌ دیگه‌، شوخی‌ بسّه‌!

اگه‌ خیلی‌ حال‌ دارین‌ به‌ سوال‌ من‌ جواب‌ بدین‌."

همه‌ جا خوردند.

از آن‌ آدم‌ ساکت‌ این‌ نوع‌ صحبت‌ کردن‌ بعید بود.

همه‌ متوجه‌ او شدند.

گفت: "هر کی‌ جواب‌ درست‌ بده‌ بهش‌ جایزه‌ می‌دم‌."

بچه‌ها هنوز گیج‌ بودند

و به‌ هم‌ نگاه‌ می‌کردند که گفت:

" آقایون‌ افضل‌ الساعات‌ (بهترین‌ ساعت ها) کدام‌ است‌؟"

پچ‌ پچ‌ بچه‌ها بلند شد.

به‌ هم‌ نگاه‌ می‌کردند.

سوال‌ خیلی‌ جدّی‌ بود، ی

کی‌ از بچه‌ها گفت‌: "قبل‌ از اذان‌، دل‌ نیمه‌ شب‌، برای‌ نماز شب‌"

با لبخندی گفت: "غلطه‌، آی‌ غلطه‌، اشتباه‌ فرمودین‌."

دیگری گفت: "می‌بخشین‌، به‌ نظر من‌ اذان‌ صبح‌ وقت‌ نماز و...!"

گفت: " بَه‌َ، اینم‌ غلطه‌!"

هر کدام‌ ساعتی‌ خاص‌ را

براساس‌ ادراکات‌، اطلاعات‌ و برداشت‌های‌خود گفتند.

نیم‌ ساعتی‌ از شروع‌ بحث‌ گذشته‌ بود،

هر کسی‌ چیزی‌ می‌گفت‌ و جواب‌ او همچنان‌ "نه‌" بود.

همه‌ متحیر با کمی‌ دلخوری‌ گفتند:

"آقا حالگیری‌ می‌کنی‌ها، ما نمی‌دونیم‌."

و او با لبخندی‌ زیبا گفت‌:

"از نظر بنده‌ بهترین‌ ساعت ها،

ساعتی‌ است‌ که‌ ساخت‌ وطن‌ باشد

و دست‌ ِ کوارتز و سیتی‌ زن‌ و سیکو پنج‌ رو از پشت‌ ببنده‌!"

با خنده‌ از جا بلند شد و رفت‌ تا خودش‌ را برای‌ نماز ظهر آماده‌ کند.


*به نقل از رضا فدافی‌

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 2:58  توسط قاف میم  | 

آقای زورو (zorro)


جثه‌ ریزی‌ داشت‌

و مثل‌ همه‌ بسیجی ها خوش‌ سیما بود

و خوش‌ مَشرَب‌.

فقط‌ یک‌ کمی‌ بیشتر از بقیه‌ شوخی‌ می‌کرد.

نه‌ اینکه‌ مایه‌ تمسخر دیگران‌ شود،

که‌اصلاً این‌ حرف ها توی‌ جبهه‌ معنا نداشت‌.

سعی‌ می‌کرد دل‌ مؤمنان‌ خدا را شادکند.


از روزی‌ که‌ آمد، اتفاقات‌ عجیبی‌ در اردوگاه‌ تخریب‌ افتاد.

لباس های‌ نیروها که‌ خاکی‌ بود

و در کنار ساکهای شان‌ افتاده بود،

شبانه‌ شسته‌ می‌شد

وصبح‌ روی‌ طناب‌ وسط‌ اردوگاه‌ خشک‌ شده‌ بود.

ظرف‌ غذای‌ بچه‌ها هر دو، سه‌ تا دسته‌،

نیمه‌های‌ شب‌ خود به‌ خود شسته‌ می‌شد.

هر پوتینی‌ که‌ شب‌بیرون‌ از چادر می‌ماند،

صبح‌ واکس‌ خورده‌ و برّاق‌ جلوی‌ چادر قرار داشت‌...

او که‌ از همه‌ کوچکتر و شوختر بود،

وقتی‌ این‌ اتفاقات‌ جالب‌ را می‌دید،

می‌خندید و می‌گفت‌:

" بابا این‌ کیه‌ که‌ شب ها زورو بازی‌ در می‌آره‌

و لباس‌ بچه‌ها و ظرف‌ غذا را می‌شوره‌؟"

و گاهی‌ هم می‌گفت‌:

"آقای‌ زورو،

لطف‌ کنه‌ و امشب‌ لباس های‌ منم‌ بشوره‌

وپوتین هام‌ رو هم‌ واکس‌ بزنه‌."


بعد از عملیات‌،

وقتی‌ "علی‌ قزلباش‌" شهید شد،

یکی‌ از بچه‌ها با گریه‌ گفت‌:

" بچه‌ها یادتونه‌ چقدر قزلباش‌ زوروی‌ گردان‌ رو مسخره‌ می‌کرد؟

زورو خودش‌ بود و به‌ من‌ قسم‌ داده‌ بود که‌ به‌ کسی‌ نگم‌."

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 2:54  توسط قاف میم  | 

عراقی سر پَران

اولين عملياتي بود كه شركت مي‌كردم.

بس كه گفته بودند

ممكن است موقع حركت به سوي مواضع دشمن،

در دل شب

عراقي‌ها بپرند تو ستون

و سرتان را با سيم مخصوص از جا بكنند،

دچار وهم و ترس شده بودم.

ساكت و بي صدا در يك ستون طولاني

كه مثل مار در دشتي مي‌خزيد جلو مي‌رفتيم.

جايي نشستيم.

يك موقع ديدم

يك نفر كنار دستم نشسته و نفس نفس مي‌زند.

كم مانده بود از ترس سكته كنم.

فهميدم كه همان عراقي سرپران است.

تا دست طرف رفت بالا

معطل نكردم

با قنداق سلاحم محكم كوبيدم توي پهلويش

و فرار را بر قرار ترجيح دادم.

لحظاتي بعد عمليات شروع شد.

روز بعد در خط بوديم كه فرمانده گروهان مان گفت:

«ديشب اتفاق عجيبي افتاده،

معلوم نيست كدام شير پاك خورده‌اي

به پهلوي فرمانده گردان كوبيده

كه همان اول بسم الله

دنده هايش خرد و روانه بيمارستان شده.»

از ترس صدايش را در نياوردم كه آن شير پاك خورده من بوده ام..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 2:49  توسط قاف میم  | 

حوری

بسم رب الحسین (ع)


چشم باز کرد

خودش را روی تخت بیمارستان دید.

همه چیز سفید و تمیز بود.

بدنش کرخت بود و

چشمانش هنوز خوب نمیدید.

فکری شد که شهید شده

و حالا در بهشت است

و هنوز حالش سرِ جا نیامده

تا بلند شود

و تو دار و درخت ها شلنگ تخته بندازد

و میوه های بهشتی بلمباند

و در قصرهای طلا و زمردین منزل کند.

پرستاری که به اتاق او آمده بود متوجه او شد

آمد بالا سرش

سرنگ در دست راستش بود

مجروح با دیدن پرستار

اول چشم تنگ کرد

و بعد با صدای خفه گفت :

" تو حوری هستی؟ "

پرستار که خوش بحالش شده بود

خیلی زیباست

و هم

احتمال میداد که طرف موجی است

و به حالِ خودش نیست

ریز خنده ای کرد و گفت :

" بله من حوری ام "

مجروح با تعجب گفت :

" پس چرا انقدر زشتی؟ "

پرستار ترش کرد و

سوزن سرنگ را

بی هوا در باسن مبارک مجروح فرو کرد

و نعره ی جانانه مجروح در بیمارستان پیچید...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:50  توسط قاف میم  | 

حسین پیچ مهره ای

بسم رب الحسین(ع)

همه ی هیکلش  وصله و پینه بود

درست مثل یک لباس چهل تکه

چیزی نزدیک به صدتا ترکش توپ و خمپاره در بدنش بود

خلاصه جای سالم در بدنش نداشت

بار آخر وقتی گلوله به سر و جمجمه اش خورد

دیگر مثل یک چینی بند زده و رفو شده شد!

تو بیمارستان دکترها هم از دیدنش انگشت به دهان میشدند

وقتی خانواده اش به عیادتش آمدند

مادرش گریه کنان گفت :

" آخه بچه شد تو یه بار بری جبهه و سوراخ سوراخ نیارنت؟! "

یهو همه حتی خود حسین

و مجروحین تخت های بغلی

و بعد مادر و خانواده اش به خنده افتادند.

بعد از رفتن خانواده

مجروحین دیگر شروع کردند به تیکه انداختن

و سر به سر گذاشتن با او که :

"

-- حسین، گُل بودی به سبزه هم آراسته شدی!

فکر کنم دیگر دکترها

با پیچ و مُهره

اعضا و جوارحت را به هم بسته و محکم کنند!

-- آره حسین جان می دانی،

اگر تو ازدواج کنی بچه ات می شود آدم آهنی!

-- فقط مانده کمی تخته و چوب هم

به دست و پات پیوند بدهند

تا یکی از بچه هات هم بشود پینوکیو! "

حسین که کُفری شده بود

پارچ آب را ریخت سرشان.

اما اسم حسین پیچ مُهره ای روش ماند!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:30  توسط قاف میم  | 

احترام به پدر

بسم رب الحسین (ع)





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 22:36  توسط قاف میم  | 

جناب سرهنگ

بسم رب الحسین (ع)






ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 22:6  توسط قاف میم  | 

هذا من فضل ربی

بسم رب الحسین(ع)


با سلام خدمت همه دوستان خوبم

این اولین پست وبلاگمه...تنفس این وبلاگ مدیون استاد خوبم جناب فضل الله صرامی استاد درس "مبانی دفاع مقدس" هست،قراره اینجا درباره شهدا صحبت کنم ، ازشهدا بنویسم،راستش دقیقا نمیدونم در چه موردی اما فعلا تصمیمم به نوشتنِ طنز هست

وبلاگ بچه های هم درسو ندارم.امیدوارم بتونم پیدا کنم و سر بزنم

و ...

فعلا همین

دوستانی که به هوای این درس وبلاگو راه اندازی کردن دعا کنیم خدا ثواب این کار رو صرف هدایتمون کنه که شیعه ی واقعی مولا علی ع باشیم و خدای نکرده طوری نشه که مولا از حضورمون شرمنده باشه...

اللهم عجّل لولیّکَ الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:13  توسط قاف میم  |